در نوشتار پيشين به بيان و اهميت مکاتب اخلاقي و در ضمن آن به توضيح يکي از چهارمکتب اخلاقي يعني “اخلاق نقلي” پرداختيم. دومين مکتب اخلاقي مورد بحث، اخلاق فلسفي است. حکماء، فلسفه را به دوشاخه نظري و عملي تقسيم مي کنند.
سپس حکمت عملي را به سه بخش اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن تقسيم کرده اند. آنچه که در بعد روح و روان انسان به خاطر تاثير پذيري از رفتارهاي بيروني اتفاق مي افتد، در غالب هيئآت و ملکاتي مي شوند که در شاکله انسان نقش مي بندد. از اين ملکات با واژه “خلق” ياد مي شود که خود بر دو قسم است: خلق نيک و خلق بد.
اخلاق فلسفي يا اخلاق حکمي از تجزيه و تحليل وجود انسان و جامعه اطراف او توسط انديشمندان ناشي مي شود، هرچند که ممکن است در مواردي از اخلاق نقلي يا وحياني - و لو اظهار نکند - کمک بگيرد، ولي در اصل تکيه آن بر عقل و انديشه انسان است. در نتيجه کتاب هايي که در اين مکتب به رشته تحرير درآمده اند، به مدد همين عقل و برهان است.
مباني انسان شناسي اخلاق فلسفي
حکماي مسلمان در باب اخلاق، اصولي را متذکر شده اند که زيربناي انسان شناسي اخلاق فلسفي است. اين اصول عبارتند از:
1- نفس انسان داراي سه قوه غضبيه، شهويه و ناطقه است.
2- اين سه قوه با يکديگر تعامل دارند و از همديگر تاثير مي پذيرند.
3- فصل مميز انسان از ساير موجودات، عقل، ناطقيت و آگاهي اوست.
4- از آنجا که کمال هر چيزي در به فعليت رسيدن و شکوفايي فصل مميز اوست، پس سعادت انسان در گرو شکوفايي و کمال عقلانيت و فعليت تام نفس ناطقه است.
سه اصل اول از امور بديهي است. اما در مورد اصل چهارم بايد گفت: انسانيت انسان در آغاز بالفعل نيست و فصل مميز گفته شده را بايد از قوه به فعل برساند. به فعل رساندن اين قوه، فرايندي چند مرحله اي را مي طلبد که حکماء آن را اين گونه بيان نموده اند:
مرحله اول: عقل هيولاني؛ نفس در اين مرحله از جميع صور علميه تهي است.
مرحله دوم: نفس دراين مرحله از علوم بديهي و کليات اطلاع پيدا مي کند.
مرحله سوم: عقل بالفعل؛ نفس در اين مرحله علم نظري را کسب مي کند و به مرتبه اي مي رسد که هرچند معلومات کسب شده، بالفعل نزد او حاضر نيست، اما هرگاه بخواهد مي تواند آنها را حاضر کند.
مرحله چهارم: عقل مستفاد؛ نفس در اين مرحله به دليل عدم اشتغال به امور خارجي و مادي، همه معلوماتش بالفعل حاضر و غير محجوب هستند. از اينجاست که حکماء تهذيب نفس و اخلاق را همان مانع زدايي از مسير انديشه ورزي و شکوفايي کامل قوه ناطقه مي دانند.
در واقع اخلاق از منظر فلاسفه و حکماء، دانشي است که مطالعه عوامل نفساني و موثر بر انديشه ورزي و فرايند خود شکوفايي عقلاني تلقي مي شود.
اينها همگي مضمون مشترک اخلاق فلسفي را تشکيل مي دهد، ولي بايد دانست در درون خود مکتب فلسفي چندين گرايش متفاوت وجود دارد از آن جمله:
1- مکتب جالينوسي: در اخلاق فلسفي کتاب “الطب الروحاني” رازي است که از نظر پزشکي به آسيبهاي روحي مي پردازد، و اخلاق را شاخه اي از طب مي داند.
2- مکتب افلاطوني: در آثار فارابي و مسکويه در قالب “علم مدني” بازتاب يافته است. در اين رويکرد به وجه اجتماعي و مدني سعادت بشري تاکيد خاص شده است.
3-مکتب ارسطويي: که شاخص اصلي آن اعتدال است.
البته آثاري از حکماي ديگري در اين نوع از اخلاق وجود دارد که داخل سه رويکرد ذکر شده قرار نمي گيرند، مثل اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي، تهذيب الاخلاق ابن هيثم و ...


